ایکاش در توان بود ، ای کاش
برکندنه تمامی ِ این بن بستها
که تو را از دستانم چنین ظالمانه دور ساخت
ایکاش توان آن بود بی کلام ، تنها با ذهن خویش
کلامی را به تو می رساندم ، خاموش
ای کاش ، توانی بود ، ای کاش
بال کشایم ، آرام از زمین کنده شوم
آیا این بن بست در آسمان و آسمانها نیز بود ؟
کاش می دانستم ....... کاش میدانستم .
آه بپاشد بن بستی که امید را در پشت خود
به تاریکی فرو برد و بٍبَست ، تا بندگان
چنین حقیرانه خود را در مقابل این دیوه سیاه پر گناه
تنها ببینند.
بیگمان باشد حس آزادی در پی وجودین آدمی ، لیکن
نورش به چه اندازه در بر گیرد
تمام وجود و جسم ..... شوق ، خنده ، آزادی..
کاش توانش بود ، به تمامی فریاد زنم و خبری دهم
آی مردمان ، امید ، در بند بن بست ، گرفتار است .
بپا خیز و با چنگ و دندانت بشکاف این دیواره ننگین ، که تو
مالک سرزمین جاودانیها ، سزاوار بمانی تا ابد .
سکوتی سخت ، جانم را در بر گرفت.
خیال باطل ، شعور سرد ، بی درک ، بی فهم .
و یا .... نور و خورشید ، تابشی گرم .
کاش می دانستم ،
ای کاش جوابی بود ... .